مجله ارمون - یاد اسفندهایی که مزه عید می داد

ماهنامه ارمون

آخرین خبرها :

یاد اسفندهایی که مزه عید می داد



آش ترش آخر سال، تخم مرغ های رنگی و گلدان های سنبل

رقیه توسلی: با ورق زدن نوروزهای رفته، همیشه رایحه آشنایی در خاطرم می پیچد. عطری که هرسال همه فامیل آن را از خانه ما و از قابلمه بزرگ مادر دنبال می کردند. از کفگیر چوبی بزرگی که داشت آخرین آش ترش سال را گوشه حیاط مان می پخت.
آیین های مادرم در پایان سال آنقدر زیاد بود که همیشه اسفندماه هم، برای ما مزه عید می داد. مزه خوب روزهای تازه. یکی بود یکی نبود... یادش بخیر بهارهای صمیمی گذشته... قطاب های خانگی... مادرانی که با گندم و ماش و لبخند، سبزه سبز می کردند.
یادش بخیر سالهایی که بعد از خانه تکانی های مفصل و خرید رخت و لباس تازه، مادر دستمان را می گرفت و می برد به زیارت اهل قبور تا یادمان بدهد همان قدر که دل بستن و شادی در زندگی هست، همان قدر که بهار می آید و زمستان می رود؛ دنیا محل گذر است... مثل مادربزرگ که رفت، مثل دایی جان، مثل عمه زاده کوچک مان...
یادش بخیر وقتی باز می گشتیم به خانه، دوباره خنده را می نشاند روی لب هایش و برای شاد کردن ما با یک سبد تخم مرغ پخته از آشپزخانه می آمد و می گفت حالا می خواهیم برای سفره هفت سین، رنگ بازی کنیم.
مادر عاشق من! می گفت مسابقه است. آن وقت ما شش خواهر و برادر بودیم و سبدی که قرار بود از طرح  و رنگ ذهن ما، جان بگیرد.
چه روزهای مهربان و گرمی بود...آن سالهای دوری که دوان دوان می رفتیم کارت تبریک می خریدیم و صمیمی ترین جمله های عمرمان را پشت شان می نوشتیم... می نوشتیم "مرغ و خروس و اردک / عید شما مبارک" و بعد با یک دنیا ذوق و لذت آن را می بردیم به مدرسه تا به دست دوستان نازنین مان برسانیم.
آن سالهای زیبا و بی ریا یادش بخیر. آن سالها که دور طاقچه بزرگ مهمانخانه، پدر یک ریسه لامپ رنگی ریز نصب می کرد و رسم مان این بود که در روزهای شاد، دوشاخه اش را به برق بزنیم تا اتاق نورانی تر شود. و مادر را که یک روز مانده به عید، دور سبزه های یکدست و بلندش رُبان قرمز می بست. هنوز هم فقط نام یک نفر مرا به یاد روزهای قبل از نوروز می اندازد. به یاد سینی آب و آینه و قرآن. به یاد عطر سنبل و شیرینی نخودچی.
یکی بود، یکی نبود... یاد سال هایی که گلدان های سنبل، دور حوض را قرق می کردند و بزرگترها از لای صفحات قرآن، اسکناس های تا نخورده عیدی می دادند، بخیر. سالهایی که بهار، سرخوشانه تر درب خانه های شهر را می کوبید و پای سفره هفت سین، جا خوش می کرد.
هنوز هم فقط نام یک نفر مرا به یاد دعای تحویل سال می اندازد. به یاد مجمعه هایی که از کاهو و سکنجبین ظهرانه بهاری پُر می شد تا دور هم سال کهنه را مرور کنیم و تقویم تازه نفس، را جشن بگیریم.
هنوزهم فقط نام یک عزیز مرا به یاد روزهای نوروز می اندازد؛ یادِ مادرم که همیشه به حاجی فیروزهای سیاه و پستچی ها و رفتگرها عیدانه می داد و بوی سبزی پلو با ماهی خوشمزه اش از خانه بلند بود.
یادش بخیر آن عیدهای گرم و مهربان. عیدهایی که همه برمی خاستند و برای تبریک سال نو، دسته جمعی به خانه های هم می رفتند و کدورت ها را می شستند و لبخند زنان فروردین را جشن می گرفتند.
بهارانی که بی برو برگرد حیاط ها را به سرزمین کاهوهای پیچی آبدار تبدیل می کرد تا قند توی دل سکنجبین ها آب شود.



 

 

 

 

 

 

طراحی و ساخت : شرکت تحلیلگران ایده طبرستان