ماهنامه ارمون

آخرین خبرها :

حالش را از نارنج ها بپرسید

فاطمه خنیده

باید هفته‌ها می‌گذشت تا بتوانم در مورد سینمایی بنویسم که به گفته‌ی مادرم آخرین بار وقتی یک دختربچه‌ی پستانک به دهانِ جیغ جیغو بودم، برای دیدن فیلمی که فقط یادش است علیرضا خمسه در آن بازی می‌کرد به آنجا رفتیم. هیچ زمینه‌ی ذهنی از سینمایی که قرار بود درموردش بنویسم، نداشتم. بنابراین تصمیم گرفتم به خیابان مازیار بروم و خودم از نزدیک آنجا را ببینم. بارها آن مسیر را رفته بودم، اما تا همین یک ماه اخیر هرگز نمی‌دانستم آن بنای قدیمی و مخروبه، روزی "سینما ایران" بود.

 

سوار تاکسی شدم. صبحِ آخرین روزهای پاییز است و آفتاب با همه‌ی بی‌رمغ بودنش گرمای دلپذیری به نیمه‌ی راست صورتم می‌بخشد. بعد از آن‌همه روز بارانیِ پشت سرهم، هوای امروز بهتر از این نمی‌توانست باشد. توی راه با خودم فکر می‌کنم که ساکنین و مغازه‌دارهای اطراف سینما حتماً اطلاعات خوبی دارند. بلافاصله پس از پیاده شدن از تاکسی به سمت دکه‌ی روزنامه فروشیِ سرخیابان می‌روم که در این صبح پاییزی خلوت‌تر از همیشه است. جلوی پنجره‌ی کوچک دکه ایستادم. چندباری از آن دکه‌، روزنامه خریده بودم. دفعات قبل پیرمردی مهربان و گشاده‌رو را دیده بودم که به‌نظر می‌آمد صاحب دکه است، اما این‌بار پسری جوان و عبوس داخل دکه نشسته بود. به سن و سالش نمی‌خورد چیزی بیشتر از من از آن بنای قدیمی یادش باشد، اگر هم می‌دانست، از چهره‌ی درهم رفته‌اش معلوم بود نمی‌توانم روی کمکش حساب کنم. از پرسیدن سوال‌هایی که داشتم پشیمان شدم.

چشمم به یک خواروبارفروشی که چند قدم جلوتر بود، افتاد. داخل رفتم و سلام کردم. صاحب مغازه مردی پا به سن گذاشته‌ بود که داشت پاکت شیرهای تازه رسیده را در یخچال جای می‌داد. صدایم را که شنید برگشت و جواب سلامم را داد. گفتم:«ببخشید می‌تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟ چند تا سوال داشتم». گفت:«بفرما دخترم درخدمتم». گفتم:«شما چیزی از سینما ایران یادتونه؟» گفت:«همین سینما ایرانِ خودمون؟» گفتم:«آره». گفت:«چی میخوای بدونی؟» گفتم:«هرچی که ازش یادتونه. چه فیلم هایی نمایش می‌داد؟ کِی بسته شد؟ اصلا چی شد که بستنش؟» گفت:«والله زیاد می‌رفتیم سینما، اما یادم نیست چیها پخش می‌کرد. یادمه تا آخرای دهه‌ی هشتاد فعالیت می‌کرد. قبلش مالک خصوصی داشت، اما آخرای دهه هفتاد رفت زیر نظر حوزه هنری. بعد چند سال تصمیم گرفتن ببندنش. گفتند سالنش فرسوده شده، دیگه ایمن نیست. بیشتر از این چیزی نمی‌دونم دخترم.» از وقتی که برایم گذاشته بود تشکر کردم و از مغازه خارج شدم.

کمی جلوتر رفتم و به سینما "ایران" رسیدم. این‌بار برخلاف همه‌ی بارهای قبل که بی‌توجه از کنارش رد شده بودم، ایستادم و نگاهش کردم. قفلی بزرگ روی در نرده‌ای آن زده بودند. کف سالن پر از خرت و پرت و گرد و غبار بود. از پشت نرده‌ها در قهوه‌ای رنگِ سالنِ نمایش دیده می‌شد. چند پوسترِ فیلم روی دیوار، در گذر زمان رنگ باخته بود. به‌زحمت توانستم نام یکی از فیلم‌‌هایی که آن روزها در این سینما اکران می‌شد را بخوانم. پوستر مربوط بود به فیلم «رنجر» که جمشید هاشم‌پور نقش اول آن را بازی می‌کرد. یک فیلمِ جنگی که سال 1378 اکران شد. به‌نظر می‌رسد جزو آخرین فیلم‌هایی است که مردم ساری در این سینما دیده‌اند. در گوشه‌ی سمت چپِ سالن، پله‌های مارپیچ پیداست که با یک فلش روی کاغذ، محل بوفه را نشان می‌داد. یک سبد گل خشک شده وسط سقف سالن آویزان است و پوشیده از تار عنکبوت. چند قدم جلوتر از درب اصلی، گیشه‌ی بلیت‌فروشی را دیدم. ابعادش به‌زحمت یک متر مربع می‌شود. کسی نمی‌داند چندین و چند شهروند ساروی در صف طویل بلیت‌فروشی انتظار کشیدند تا از این گیشه، بلیت فیلم مورد علاقه‌ی خود را تهیه کردند و همراه با عزیزان خود آن را به تماشا نشستند.

کمی عقب‌تر رفتم تا از بنای مخروبه چند عکس بردارم. چشمم خورد به آن سمت خیابان که یک پروژه‌ی بزرگ درحال اجراست. مساحت چشمگیری از این منطقه صرف ایجاد یک بوستان می‌شود که به ادعای مسئولین شهری و استانی قرار است، بترکاند. پروژه‌ای که قرار است تمام چیزهایی که تا به‌حال شهروندان ساروی کمبودش را احساس می‌کردند، یک‌جا برایشان به ارمغان بیاورد! کارگران بی‌وقفه مشغول کار هستند. تقابل معنی‌داری بین دو بنا به چشم می‌خورد. یکی در کانون توجهات است و دیگری در انزوای کامل. احیای دوباره‌ی سینما "ایران"، بودجه کلانی نمی‌طلبید. حال آنکه درصد ناچیزی از هزینه‌ی احداث پروژه‌ی آن سمت خیابان، می‌توانست جانی دوباره به این سینما ببخشد. می‌توانست در تار و پود این بنا روحی تازه بدمد و امید را در او زنده کند. می‌توانست مثل همه‌ی آن روزهای قدیمی، علاقه مندانِ پرشور و نشاط را برای دیدن فیلم‌های روز، به این خیابان بکشاند. مگر نه اینکه کارکرد هر دو بنای دیروز و امروز، سرگرم کردن مردم است؟

سینما "ایران" خسته است. آنقدر خسته که دیگر اردیبهشت‌ها، از بوی بهارنارنج‌های بی‌شمارِ این خیابان مست نمی‌شود. خسته از دیدنِ مردمی که هر صبح او را نادیده می‌گیرند و بی‌تفاوت از کنارش می‌گذرند. از پسرِ جوانی که هر روز برای خواندن تیتر روزنامه‌های ورزشی، جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی می‌ایستد و لحظاتی بعد با سرعت از آنجا دور می‌شود. زن خانه‌داری که روزها سبد به‌دست از آنجا می‌گذرد و چند لحظه‌ای در زیر درخت نارنجِ جلوی سینما نفس تازه می‌کند. از پیرمردی که بارانی خاکستری به تن دارد و عصرها با عصایی دردست این خیابانِ نه‌چندان طویل را پیاده طی می‌کند و یادش رفته است همین سینما "ایران"، سه‌شنبه‌ها میعادگاه او و معشوقش بود.

سینما "ایران"، رنج سال‌ها بی‌مهری بر در و دیوارش سنگینی می‌کند. کسی نمی‌داند سال‌های مهجور ماندنش چگونه سپری شد. نارنج‌ها اما می‌دانند این‌همه سال چه بر سینما "ایران" گذشت.

 

آدم های خوشبخت کتاب می خوانند

IMAGE

دوشنبه, 23 اسفند 1395 یک بغل رمان برای فروردین رقیه توسلی جایی خواندم کتابخوانی بر گنجینه لغات مان می افزاید و ما را می برد به دنیای بی حصار خیال، پای همان پلی که نسل ها را به هم می رساند. خواندم، فرصت می دهد از سطح بگذریم و به مفهوم خوب و بد و درست و غلط، عمیق تر بیندیشیم. دوستی کردن می آموزد به ما،...
ادامه مطلب...

حالش را از نارنج ها بپرسید

IMAGE

شنبه, 25 دی 1395 فاطمه خنیده باید هفته‌ها می‌گذشت تا بتوانم در مورد سینمایی بنویسم که به گفته‌ی مادرم آخرین بار وقتی یک دختربچه‌ی پستانک به دهانِ جیغ جیغو بودم، برای دیدن فیلمی که فقط یادش است علیرضا خمسه در آن بازی می‌کرد به آنجا رفتیم. هیچ زمینه‌ی ذهنی از سینمایی که قرار بود درموردش...
ادامه مطلب...

روایتی از یک تاریخ زنده سه سال و یک قرن

IMAGE

پنج شنبه, 27 اسفند 1394 ناکشا یاران: «افشین آذریان» هنرمند سینما و تئاتر تنکابنی این روزها مشغول پشت سر گذاشتن مراحل نهایی یک مستند از زندگی چهره‌ای تاریخی است. شخصیتی که هم تاریخ را به خوبی می‌شناسد و هم برای خود یک تاریخ کامل است. مستند «سه سال و یک قرن» به تهیه‌کنندگی «افشین آذریان» و انجمن...
ادامه مطلب...

مازندران؛ نگین انگشتری سرزمین آریایی ها

IMAGE

دوشنبه, 26 اسفند 1392 مریم عبدالهاشم پور:سرزمین چهار فصل و هزار رنگ مازندران بیش از هر دیار دیگری در گرما گرم تابستان و سرما سرد زمستان سخاوتمندانه با دریا و کوه و جنگل و رود و آبشار و تالاب و همه زیبایی هایش آغوش می گشاید تا به تو و هر انسان دیگری بگوید؛ این جا، موزه اکوتوریسم ایران است و نگینی روی...
ادامه مطلب...

سینما برای فیلم یاسینما برای کنسرت؟

IMAGE

یکشنبه, 21 مهر 1392 چند باری است که در تنها سینمای مرکز استان، هراز گاهی کنسرت برگزار می شود. وقتی از خواننده و ارکستر و کنسرت خبری نیست، فیلم های ضعیف و بی محتوا روزها و شب های متوالی در سالن سینما جاخوش می کنند و البته موجب می شوند دخل و خرج سینما به ضرب و زور، جفت و جور شوند وگرنه فیلم های خوب،...
ادامه مطلب...

کندو کاوی در باره تعیین استاندار آینده مازندران ریسک بزرگ پذیرش مسئولیت استانداری

IMAGE

شنبه, 16 شهریور 1392 حسین برزگر ولیکچالی ؛روزنامه نگار و مدرس دانشگاه: مراسم تحلیف هفتمین رئیس جمهور اسلامی ایران سیزدهم مرداد 1392 برگزار شد و حجت الاسلام والمسلمین دکتر «حسن فریدون روحانی» به عنوان رییس جمهور منتخب مردم ایران در انتخابات 24 خرداد 1392 سوگند یاد کرد. از سوی دیگر در همین روز، اسامی...
ادامه مطلب...

شرحي بر (هشتهاي كف دست) مجموعه غزل هاي «حسن حسن پور»/تراژدي مرگ عاشق، در خوانشي تازه

IMAGE

جمعه, 11 اسفند 1391 ماهنامه ارمون /احسان مهديان :قصد ندارم در پي  بيان تاريخ شعر و تحولات آن باشم اما نمي توان غزل معاصر و تدبيرهاي بديع و صنايع جنون آور آن را ناديده انگاشت. مجموعه اي كه پيش رو داريم در 87 صفحه توسط انتشارات شلفين ساري و آواي مطهر قم، در سال 1391 منتشر و در نمايشگاه بين المللي كتاب...
ادامه مطلب...

 

 

 

 

 

 

طراحی و ساخت : شرکت تحلیلگران ایده طبرستان