مجله ارمون - سفر به گرجستان

ماهنامه ارمون

آخرین خبرها :

سفر به گرجستان

یک آسمان ابری فراخ

زهرا اسلامی

 

تابستان امسال، اختتامیه جشنواره مطبوعات که برگزار شد، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی مازندران مقرر کرد برگزیدگان نخست بخش های مختلف این جشنواره به سفری خارج از کشور اعزام شوند. مقصد از ترکمنستان تا قزاقستان متغییر بود. اما سرانجام بعد از ایام صفر، تلفن ها به صدا درآمد و در عین ناباوری دعوت شدیم برویم بلیط هایمان برای سفر به گرجستان را تحویل بگیریم. اتفاقی که برای نخستین بار در تاریخ مطبوعات مازندران رقم می خورد که بی ارتباط به نگرش مدیر روشنفکری مثل "احد جاودانی" در کسوت مدیرکل نیست. به گفته برنامه ریزان سفر که البته کم توضیح می دادند و کم از چند و چون ماجرا می گفتند، گرجستان انتخاب شد چون دیدنی تر از ترکمنستان است، ویزا نمی خواهد و ارزانتر تمامی می شود. اولین بار است که می خواهم سفر چند روزه ای را با همکارانم تجربه کنم. 15- 16 نفر از همسفران آقا و سه نفر خانم هستیم. همه ی این تعداد برگزیده نبودند، 10 نفری جزو منتخبین هستند و بقیه به اقسام مختلف همراهند؛ از مدیر و رییس خانه مطبوعات استان تا دستندرکاران جشنواره.

ساعت پرواز نه صبح است، قرارمان 12 شب جلوی درب مجتمع فرهنگی و هنری ارشاد است. تلاش می کنم چمدان سبکتری ببندم ولی چندان موفق نیستم. به اتفاق یکی از همراهان به میدان امام(ره) می رویم. دوستان جمعند، وان یکاد می خوانم و...

کسب تجربه

قراری با خودم گذاشته ام؛ همه ی صبر این سی و چند ساله عمرم را به همراه ببرم و بکوشم خوش بگذرد، حداقل کاری که می توانم برای خودم انجام بدهم این است؛ تجربه ای بیاندوزم. اواخر آذر است و چند روزی از برف پرماجرا و تلخ شمال می گذرد، هوا سرد است اما جاده آرام و خلوت. تا همه حضور به هم برسانند از 12 و نیم می گذرد. بچه ها چند گروه می شوند و تعدادی هم با خودروی شخصی و اداری راهی می شویم. طبق عادتم، جاده تهران- شمال را بیشتر در خوابم. ساعت از پنج و نیم صبح می گذرد که به فرودگاه امام(ره) می رسیم، چند لحظه بعد صدای اذان بلند می شود. بعضی از همراهان هنوز نرسیده اند. آنهایی که رسیدیم دور هم جمع می شویم، یکی از بچه ها اخبار استان را نقل می کند که انگار تعدادی از همکاران رسانه ای به حضور بعضی از همراهان از جمله مدیران خانه مطبوعات اعتراض کرده اند و در صفحات مجازی سر و صدا راه انداخته اند. حوصله این ماجراهای تمام نشدنی را ندارم. رو به خبرنگار روزنامه همشهری و در واقع خطاب به بقیه می گویم؛ من بعد از 14 سال کار روزنامه نگاری این سفر را حق خودم می دانم، شما هم که حق تان بیشتر از این هاست. پس راجع به آنچه می گویند صحبت نکنیم. خوشبختانه بچه ها که همه شان برگزیده اند این حرف را جدی می گیرند و دیگر راجع به آن صحبت نمی کنند. آرام آرام با حضور همه ی همراهان، تشریفات اداری را طی می کنیم و ساعت هشت نشده از آخرین مرحله هم می گذریم و کارت پرواز به دست منتظریم. یکی دو همکار را با گرمکن ورزشی می بینم، گمان می کردم موقع سوار شدن هواپیما این لباس ها تغییر می کند اما نکرد. نمی دانم شاید برای من این نوع پوشش جای تعجب دارد. قبل از پرواز چای و نباتی میهمان یکی از همکاران می شوم. تعدادی از بچه های گروه از جمله معاون فرهنگی ارشاد صبحانه را در کافه فرودگاه صرف می کنند. هواپیما بدون تاخیر بلند می شود. دوباره خواب به سراغم می آید. سه ربع بیشتر در خواب هستم. روی صندلی کنار پنجره نشسته بودم و آن دقایق بیداری را به تماشای کوههای پربرف می گذرانم.

 ساده تر از دشت ناز

 یک و ساعت و نیم بعد در فرودگاه تفلیس فرود می آییم؛ فرودگاهی کوچک که از فرودگاه دشت ناز ساری هم ساده تر به نظر می رسد. این کوچک بودن فرودگاه توی ذوق بعضی ها می خورد. نخستین نکته ای که به چشمم آمد؛ زنان خوشرو و مرتب شاغل در فرودگاه است. تلفنم را که روشن می کنم زنگ می خورد، از سازمان نظام مهندسی استان است. سالی یک بار هم از این سازمان تلفن ندارم حالا اینجا! دو دقیقه صحبت، بعدا می فهمم هشت هزار تومان برایم آب خورده. فرودگاه بدون پیچ و خم هم خودش نعمتی است، چمدان ها را که تحویل می گیریم راهی می شویم؛ بااااد! باد شدیدی بیرون فرودگاه می وزد. پیش بینی سرمای بیشتری را کرده بودم، شال بافتنی را دور سر و صورتم محکم می کنم. اصلا دلم نمی خواهد این چهار، پنج روز را مریض شوم. پس از خودم بیشتر مراقبت می کنم. خانم کریمی، مسئول ترانسفر است. به اتفاق مرد جوانی که اسمش را متوجه نمی شوم راهنمایی مان می کنند. سوار یک ون توریستی آبی لاجوردی که چندان نو و سرحال نیست، می شویم. راننده 50 سال بیشتر دارد، درشت اندام است و معلوم است چندان پرحوصله نیست. لیدرها تند تند راجع به سیم کارت ها و برنامه ها توضیح می دهند. قبل از رفتن به هتل به مرکز خرید نزدیک فرودگاه می رویم که پیاده نشده سوار می شویم، چون برنامه گروه ما با بقیه گردشگران ایرانی فرق می کند. "مرتضوی"، مدیر خانه مطبوعات اینجا نقش لیدر را به عهده می گیرد، لیدری که چندان هم خوش اخلاقی نمی کند. از مرکز خرید، خانم ها جدا از بقیه با یک سواری و راننده ایرانی اهل صحبت و خونگرم به هتل می رویم. راننده از کسب و کارمان می پرسد و تفلیس قدیم را نشان مان می دهد. از کنار رودخانه بزرگ و پرآب شهر می گذریم. بعد از آسمان ابری شفاف و روشن و رودخانه ای زیبا، این ساختمان های قدیمی و جدید هستند که به چشم می آیند.

خیس نکنید

هتل چهار ستاره ای در خیابانی نزدیک خیابان "روستاولی" محل اقامت چهار روزه ماست. لابی هتل کوچک است و گرمای مطبوعی دارد. چند دقیقه پس از ورود، اتاق ها را تحویل می گیریم. یک اتاق با دو تخت دو نفره، نور ملایم و پنجره های بزرگ رو به خیابان که با پرده های سفید پوشیده شده، سهم ماست. سرویس بهداشتی اما حکایت خودش را دارد. تنها هشداری که قبل از ورود به اتاق ها داده اند؛ کف سرویس بهداشتی را خیس نکنید. می شود؟! تلاش مان را می کنیم. چمدان ها را که می گذاریم بدون لحظه ای توقف به گروه می پیوندیم که قرار است به رستورانی ایرانی برای صرف ناهار بروند. سوار ون که می شویم نک و ناله بعضی ها از سرما شروع می شود و تا چند روز ادامه پیدا می کند! انگار یادشان رفته زمستان در راه و اینجا هم دیوار به دیوار بادهای سیبری است. ناهار در رستوران "هزار و یک شب" که حوالی میدان معروف آزادی است گران تمام می شود انگار. یک چلوکباب ساده است، نوشیدنی تازه ای امتحان می کنیم با طعم ترخون. خوب است. کارکنان رستوران گرجی هستند اما انگلیسی دست و پا شکسته ما را متوجه می شوند. بعد از ناهار، اطراف میدان قدم می زنیم، باد همچنان می وزد اما دارم به آن عادت می کنم. سنگ فرش خیابان زیباست. به ویترین فروشگاه ها نگاهی می اندازم و جستجو می کنم ببینم دکه روزنامه فروشی و یا کتاب فروشی پیدا می شود، چیزی نمی بینم. عکس های یادگاری که گرفته می شود به سمت موزه ملی تفلیس حرکت می کنیم."سوفیا" یکی از کارکنان رایزنی فرهنگی ایران در گرجستان زنی 40 ساله مسلط به زبان فارسی و جلوی موزه منتظر گروه است؛ ساعت از سه بعدازظهر گذشته  که به بازدید بزرگترین موزه گرجستان می رویم. ساختمان موزه مثل ساختمان بسیاری از موزه های دنیا از قدمت و دیرینگی برخوردار است.

تابلوهای ایرانی

در این موزه بیش از سه هزار شی مربوط به ایران از دوره هخامنشیان تا دوره معاصر نگهداری می شود. سالن طبقه دوم موزه به نقاشی های زیبایی از هنرمندان کشورهای مختلف خاصه نقاشان ایرانی دوره قاجار مثل حاجی آقاجان، ابوالقاسم اصفهانی و...، اختصاص دارد. احتمالا دلیلش این است که بخش وسیعی از گرجستان و تفلیس در این دوران از نواحی شمالی ایران محسوب می شد که طی عهدنامه گلستان، از ایران جدا و ضمیمه خاک روسیه شد. پیشینه تشکیل نخستین گنجینه گرجستان به ۱۹۰ سال پیش بر می گردد، ولی موزه ملی گرجستان در سال ۲۰۰۴ میلادی و از ادغام، ۱۰ موزه مختلف، موزه گالری ملی، چهار موزه خانه سنتی و دو مرکز تحقیقاتی در این زمینه تشکیل شد. که آثار نفیسی نظیر، قرآن های قدیمی، تابلوهای نقاشی روی شیشه، ظروف فلزی با سبک های مختلف، آثار چوبی، فرش ها و پارچه های دستباف و نفیس، قطعه کاشی های منقوش به طرح های اسلامی، شمشیر، سپر، کلاه خود و ظروف شیشه ای و سنگی ساخت ایران در آن وجود دارد.

در یکی از طبقات موزه تعدادی دانش آموز حدود 12 ساله گرجی را می بینم که روی زمین نشسته اند و دارند با راهنمایی معلم شان که نمی دانم معلم چه درسی است نقاشی می کشند، موقع کشیدن به تابلوها نگاه نمی کنند. کمی نزدیک می شوم، دلم می خواهد بدانم چه می کنند اما فکر اینکه ممکن است تمرکزشان را بهم بزنم، از پرسش منصرف می کند.

از چای خبری نیست

بازدید از موزه و گشت و گذار اطراف ساختمان تا غروب طول می کشد، اینجا در پاییز، خورشید دیر طلوع می کند و زود غروب. به هتل برمی گردیم. ساعت از شش و نیم گذشته و از چای خبری نیست. کافه کوچک هتل را ساعت پنج می بندند و من می مانم و عادت چای عصرانه و شبانه و چای همه ی وقت و بی وقتم! تلاشم برای تهیه آبجوش بی نتیجه می ماند. شام را به سفارش معاون فرهنگی به هتل می آورند و در لابی تحویل می دهند که عبارت است از نان لواش و چیزی شبیه کوکو سیب زمینی خودمان و مخلفات یک ساندویچ. بی مزه است، ناهار برای عباس زارع گران تمام شده و حالا حواسش جمع است که هزینه ها را مدیریت کند. گپ و گفت با بچه ها در لابی هتل به درازا نمی کشد. شام را برمی داریم و به اتاق ها می رویم. در طبقه ای که اتاق ما قرار دارد یک لابی روشن مثل یک کافه کوچک با دو کامپیوتر و صندلی هایی خیلی راحت و یک میز ناهار خوری چهار نفره وجود دارد. شامم را روی این میز می خورم، برای از یاد بردن طعم کوکو مجبور می شوم نوشابه ام را تا آخر بنوشم. به خودم دلداری می دهم؛ همیشه که نوشابه نمی خورم.

به اتاق که می روم ساعت از نه و نیم گذشته، دوش می گیرم و از طریق تلگرام با خانواده ام صحبت می کنم. گرمای اتاق را پکیجی که به نظر برقی می رسد تامین می کند، لباس های مختصری را هم که می شویم کنار این گرم کننده خشک می کنم. ملافه ام را روی تخت پهن می کنم و شب راحت می خوابم. بعد متوجه می شویم تعدادی از بچه های گروه شب گردی کرده اند.

بازدیدهای رسانه ای

صبح دومین روز قرار است بازدیدهای رسانه ای ما رقم بخورد. صبحانه در کافه ای که هنوز تاریک است سرو می شود، صبحانه ای که مفصل و متنوع است؛ از نیمرو تا انواع میوه ها و سالادها و کالباس و پنکیک های گرجی. چند نوع پنیر و سالاد را تست می کنم. اغلب خوشمزه اند و سولگونی، پنیر ملی گرجی به تنهایی و بدون نان طعم خوبی دارد. آب میوه های طبیعی هم هست اما من ترجیح می دهم چای بنوشم که بیست و چهار ساعت از این آرام جانم دور بوده ام. قرار بود ساعت 10 از یکی از معدود هفته نامه های تلفیس که دفتری دارند بازدید کنیم اما همه ی همسفران به موقع حاضر نمی شوند و کمی دیر می شود، برای اینکه به قرار بعدی دیر نرسیم از این بازدید منصرف و راهی تلویزیونی خصوصی می شویم. آسمان ابری، ترافیک آرام، سرمای مطبوع و خیابان هایی که اغلب سنگفرش است جمعه دلنشینی را برایم رقم می زنند.

در گرجستان چندین شبکه تلویزیونی خصوصی وجود دارد. این کشور تقریباً ساختار رسانه‌ای دیداری و شنیداری گسترده‌ای مانند صدا و سیمای ایران ندارد. شبکه «اِرتس ولوونِبا» یکی از شبکه‌های خصوصی این کشور محسوب می‌شود. شبکه‌ای تلویزیونی که زیر نظر دفتر اسقف اعظم این کشور اداره می‌شود و وابسته به این دفتر است. البته این شبکه با وجود مدیریت مذهبی آن، شبکه‌ای صرفاً دینی و مذهبی نیست و به همه امور مرتبط با زندگی مردم می‌پردازد. طبق عادت مرسوم این سفر جلوی ساختمان قدیمی این شبکه، بچه ها عکس می اندازند و تمام هم نمی کنند! بعدها می فهمم عکس های کنار کلیسای کوچک همجوار ساختمان تلویزیون خیلی خوب شده است، بخاطر معماری، رنگ آمیزی و نقاشی های روی این عمارت.

نماینده مدیر این شبکه که زن ریز نقش 50 ساله ای است به استقبال می آید و حین اینکه ما را در ساختمان سه طبقه می گرداند توضیح می دهد؛« اِرتس ولوو نِبا حدود 100 نفر کارمند دارد که تقریبا نیمی از این تعداد خبرنگار هستند. این شبکه به صورت 24 ساعته برنامه پخش می‌کند و بسیاری از برنامه‌های آن نیز تولیدی است

مارتا واتاگادزه می گوید:«اِرتس ولوو نِبا سال 2008 فعالیت خود را آغاز کرد و شبکه‌ای نوپاست، اما در همین هشت سال طرفداران زیادی پیدا کرده و به یکی از محبوب‌ترین شبکه‌های تلویزیونی گرجستان تبدیل شده است

او درباره روابط رسانه‌ای با ایران می گوید:«مدتی پیش برای ساخت فیلمی مستند از یک تاجر گرجی به ایران آمدم و چند هفته حضور داشتم. این فیلم تولید شده و قرار است چهارشنبه همین هفته از این شبکه پخش شود. "خاطرات ایرانی" عنوانی است که برای این فیلم در نظر گرفته‌ام. البته اشتراکات فرهنگی ما با ایرانی‌ها بسیار بیشتر از یک فیلم است. میل زیادی داریم تا با شبکه‌های تلویزیونی ایران ارتباط داشته باشیم و تبادل نظر کنیم. حضور خبرنگاران یک منطقه از ایران –مازندران- می‌تواند گشایش خوبی برای افزایش ارتباط بین رسانه‌های ایرانی و گرجی باشد

نور ملایم، گرمای محدود

نکته قابل توجه در این ساختمان مثل بیشتر ساختمان های تفلیس نحوه استفاده از انرژی است. راهروها کم نور و سرد و اتاق های کارکنان دارای  نوری ملایم و گرمایی محدود است. در یکی از استودیوهای پخش زنده با معاون فرهنگی و تعدادی از همکاران درباره دلیل این سفر مصاحبه می کنند که همان شب پخش می شود. عکاسی بچه ها از خودشان در استودیوها به تنهایی می تواند سوژه یک گزارش باشد. برخورد خوب کارکنان این تلویزیون و جوان بودن اغلب آنها جالب است و رابطه گرم مدیر با کارکنان. این شبکه تلویزیونی کتابخانه‌ای با حدود 80 هزار جلد کتاب دارد که برخی از آن‌ها به زبان فارسی هستند. از دیوان حافظ تا مجموعه آثار مینیاتور استاد فرشچیان و حتی کتاب شعری به زبان مازندرانی. «نشا» عنوان یکی از کتاب‌های موجود در این کتابخانه است که حاوی شعرهای مازندرانی سروده «عبدالعلی حیدری گرجی» است. به گفته واتاگادزه این کتابخانه علاوه بر فعالیت‌های پژوهشی شبکه، آزادانه مورد استفاده مردم قرار می‌گیرد.

65سال کار بی وقفه

علاوه بر کتاب‌های این کتابخانه و به ویژه جذاب بودن وجود کتاب شعر مازندرانی در آن برای خبرنگاران، یک عنصر کارآمد جذاب هم در این کتابخانه  دیده می‌شود. کارمندی 90 ساله که 65 سال پیشینه کار دارد. از بدو ورود به ساختمان، حضور خانم «کلارا» توجهم را جلب می کند. وقتی بچه ها در گنجینه مشغول گفتگو هستند و "سوفیا" راهنمایی شان می کند از غلامی، لیدر اهل نکاء گروه کمک می گیرم و با کلارا صحبت می کنیم. او با 90 سال سن پا به پای سایر کارکنان هر روز از صبح تا پایان ساعت اداری کار می‌کند. از این‌که هنوز شاغل است لذت می‌برد و می‌گوید تمام این 65 سال فعالیت را در کار با کتاب گذرانده است. زن در 90 سالگی موهای سپید پری دارد و آراسته لباس پوشیده، دلم می خواست فرصت داشتم و با او گفتگوی مفصلی انجام می دادم، از روزهایی که بر او، خانواده و هموطنانش در تاریخ روسیه گذشته است. حتما یک سینه حرف دارد. چشمان آبی اش، مضطرب است و انگار احساس بی امنی می کند. تبسم کمرنگش موقع انداختن عکس به تبسم شبیه نیست.

از این تلویزیون راهی تلویزیونی دیگر می شویم. شبکه اجتماعی اگر در ایران معنای کانال‌های فضای مجازی را می‌دهد، در گرجستان نام پربیننده‌ترین شبکه تلویزیونی است. شبکه‌ای که از 90 سال پیش با پخش برنامه‌های رادیویی فعالیت خود را آغاز کرد و از سال 1956 نیز پخش تلویزیونی آن آغاز شد. شبکه اجتماعی هم‌اکنون دو کانال تلویزیونی دارد. این شبکه که حکم اصلی‌ترین شبکه تلویزیونی گرجستان را دارد، همان‌طور که از نامش بر می‌آید شبکه‌ای متمرکز بر همه مسائل اجتماعی است. شبکه‌ای که 1500 کارمند برای آن کار می‌کنند. در استان‌های مختلف گرجستان دفتر نمایندگی و خبرنگارانی دارد، اما در صورت نیاز به مناطق مختلف، خبرنگار نیز اعزام می‌شود. این شبکه پوشش فرامرزی هم دارد که یک دفتر نمایندگی آن در بلژیک مستقر است. همچنین با شبکه‌های سایر کشورها نیز به صورت مشترک برنامه‌هایی را تولید می‌کند.

موقع ناهار کارکنان بود که از این شبکه بازدید می کردیم؛ اغلب کارکنان ساندویچی کوچک و یا لقمه ای مختصر را پشت میز کارشان می خوردند، معاون فرهنگی که کم اضافه وزن ندارد به شوخی به من یادآور می شود، دقت کنم و ببینم این گرجی ها چقدر کم می خورند! کف چوبی ساختمان مستعمل است و کارکنان خوشرو. این بازدید آزادانه در اتاق ها و استودیوهای متعدد یادم می اندازد کارمندان صدا و سیمای خودمان فرقی نمی کند استان یا کشور، برای رفتن به محل کارشان می بایست از چند نگهبانی و ایست بازرسی عبور کنند، درباره خبرنگاران و سایر اقشار جامعه نمی گویم که ترددشان تقریبا غیرممکن است و یا با گذشتن از هفت خوان رستم انجام می شود. حوصله بعضی از بچه ها از بازید سر می رود و اعتراضی هم می کنند، خبرنگار همشهری استاد طرح سوال و رفع سوء تفاهمات است. تا می آید سوفیا، مترجم گروه از اعتراض کننده ها که سرگروهشان مهدی روحی است، ناراحت شود اشکان جهان آرای که نمی دانم با این سن و سال این همه سوال را کجای ذهنش آرشیو کرده، تند تند محور گفتگو را عوض می کند و سوال تازه می پرسد و بالاخره بخیر می گذرد. در یکی از استودیوها آرزو به دل نمی مانم و روی میز چند جلد مجله می بینم. تا بقیه بازدید می کنند مجله ها را ورق می زنم؛ یکی ویژه کودکان است، طراحی و گرافیک جذابی دارد و طرح روی جلد بامزه ای. یکی از مجلات تبلیغاتی است و دو تای دیگر معلوم است مجلات فرهنگی هنری هستند به زبان گرجی. بعضی صفحات متن ها انگلیسی است، چاپی عالی و گرافیک و طراحی دلچسبی دارند. تا بیایم از محتوی سر دربیاورم و بخواهم بپرسم می توانم یکی از آنها را بردارم، فرصت تمام می شود و راهی می شویم.

تا زمان ضیافت عصرانه با رایزن فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران فرصت بود ناهار صرف کنیم. اگر چه ساعت هنوز 12 نشده بود صدای تعدادی از بچه ها درآمده بود که پس کی ناهار می خوریم. مادر خرج های گروه ترجیح دادند از خیر رستوران "شهرزاد" بگذرند. در رستوران "هزار و یک شب" خیابان شاردن حق انتخاب بیشتری داریم. اطراف این خیابان که سنگ فرش آن خودش به تنهایی دیدنی است پر است از کلوب، فروشگاههای صنایع دستی، غذاهای محلی و مغازه هایی که انواع نوشیدنی می فروشند. یک کنیسه بزرگ هم وجود دارد. این خیابان به اکثر مکانهای دیدنی تفلیس نزدیک است. در پیاده رو از روی عادت به عابرین لبخند می زنم و بابت هر کدامش، تماشای چشم های مهربان و لبخندهای پررنگتر تحویل می گیرم. این مردم زیبا، خوشرواند.

شباهت های ما

ساعت چهار بود که از جلوی ساختمان مجلس گرجستان می گذریم و با تماشای معماری زیبای این شهر به دفتر رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران می رسیم. ساختمان دو طبقه ساده ای که با فرش های ایرانی مفروش شده. سرویس پذیرایی چای قند پهلو آماده است. رایزن فرهنگی ایران در تفلیس حرف‌های شنیدنی درباره روابط ایران و گرجستان می زند. گرجستانی‌ها به واسطه حضور اقوام گرجی در اصفهان و مازندران بخشی از فرهنگ بومی ما شده‌اند. همین وجه اشتراک باعث شده تا فعالیت‌های فرهنگی و رفت‌وآمدهایی از این جنس بین ایران و گرجستان و حتی تفلیس و مازندران رخ دهد.

مجتبی کامران فرد می گوید:«از زمان هخامنشیان تا امروز گرجستانی‌ها با ایران رابطه مسالمت‌آمیزی داشتند. اگر چه در سال‌های اخیر برخی مسائل مالی و افزایش وابستگی گرجستان به اروپا باعث شد این رابطه کمی کمرنگ‌شود، اما امروز شاهد روابط مناسبی بین این دو کشور هستیم

او در پاسخ به پرسش خبرنگار همشهری مبنی بر این‌که دفتر رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی با توجه به سکونت تعدادی از گرجی‌ها در مازندران فعالیتی در این مورد داشت یا نه، گفت:«اتفاقا این موضوع یکی از مواردی است که در چند سال اخیر به طور ویژه مورد توجه قرار گرفت. در سه سال اخیر چهار گروه پژوهشی دانشجویی از گرجستان به مازندران سفر کردند و در گرجی‌محله بهشهر پیگیر فعالیت‌های پژوهشی مربوط به زبان گرجی شدند. پژوهشگران گرجی بر این باور بودند که حروف زبان گرجی در اصل 36 حرف بود که به مرور زمان، امروز 33 حرف از آن باقی ماند. سفر آن‌ها به گرجی محله و اقامت چند هفته‌ای شان این موضوع را اثبات کرد. البته امروز گرجی‌محله‌ای‌های بهشهر دیگر با زبان گرجی صحبت نمی‌کنند. اما بزرگانی از این روستا در قید حیات هستند که با زبان گرجی اصلی آشنایی دارند. گرجی‌های فریدون اصفهان همچنان اصالت زبانی‌شان را حفظ کردند و به این زبان صحبت می‌کنند. دعوت از گروه‌های موسیقی مازندران به گرجستان نیز از دیگر اقدامات فرهنگی مرتبط با مازندران است. تاکنون چند نوبت آقای «محمدرضا اسحاقی» برای اجرای موسیقی به گرجستان آمد

کامران‌فرد درباره فعالیت‌های این دفتر برای پیگیری و هماهنگی مراسم مذهبی مسلمانان و شیعیان گرجستان می گوید:«گرجستان کشوری بسیار مذهبی است. مردم این کشور در مسائل دینی‌شان معتقد و جدی هستند. 10 درصد جمعیت این کشور را مسلمانان تشکیل می‌دهند که نیمی از این 10 درصد شیعیان هستند. در گرجستان هیچ محدودیتی برای فعالیت‌های مذهبی مسلمانان وجود دارد. تفلیس تنها مسجد دو محراب دنیا را دارد که هنگام نماز شیعیان و سنی‌ها در صفوف کنار هم نماز می‌خوانند.» به گفته او فعالیت رسانه ها در گرجستان نیز به سمت رسانه های مجازی بویژه فیسبوک رفته است.

میان گپ و گفت ها بود که رضا حسن زاده، عضو هیئت مدیره خانه مطبوعات استان که بهشهری است از اجداد گرجی خود سخن گفت. موقع خداحافظی، رایزن فرهنگی روی پله ها میهمانان را بدرقه می کرد که  یکی از بچه ها در جمله ای انتظار دعوت شام را بیان کرد. من و خبرنگار مازندنومه هنوز حیاط ساختمان را ترک نکرده بودیم. هضم خامی این جمله و درخواست برایم سنگین بود. وقتی وارد خودرو شدم خطاب به او گفتم انتظار چنین چیزی را نداشتم. چشم تان روز بد نبیند. مهدی روحی به طرفداری از او که حالا گروهی را در دل گروه تشکیل داده بودند گفت، خانم اسلامی این بحث ها مردانه است! در حالی که خون خونم را می خورد گفتم ما یک گروه هستیم و وقتی کسی کاری می کند و یا حرفی می زند به پای همه ی ما تمام می شود. به ما هم نگفته بودند مردانه و زنانه اش کنیم. انگار انتظار چنین پاسخی را نداشت که سکوت برقرار شد. خلاصه اوقاتم کمی تلخ می شود.

مسجد دو محراب

 برای خواندن نماز راهی مسجد دو محراب که دور نبود، می شویم. مسجد "جمعه" بزرگ نیست، از کوچه ای باید بالا برویم تا به مسجد برسیم که درش باز است و افرادی در بخش ورودی که حسابی گرم است از نمازگزاران استقبال می کنند. این مسجد تنها مسجد تفلیس نیز هست. مسجدی ساده که هنگام ورود به آن قرینه بودن دو طرف مسجد، نظرها را به خود جلب می‌کند. مسجد ابتدا متعلق به اهل سنت بود، اما پس از حضور شیعیان در منطقه، قرینه همان مسجد در کنارش ساخته شد. طوری‌که ورودی مسجد یکی است و حتی فضای شیعه و سنی با دیوار از هم جدا نشده است. اما دو محراب برای پیشنمازهای اهل سنت و شیعیان دیده می‌شود که نماز را با هم می‌خوانند.

 نمی دانم چرا ولی زارع وقتی سربالایی را به سمت مسجد می رفتیم گفت، خانم اسلامی چرا نماندی تو ماشین! انگار هر روز تفلیس هستیم که نخواهم تنها مسجد دو محراب جهان را ببینم. تا همه ی بچه ها برسند و نمازشان را بخوانند من که زودتر آمده بودم زودتر برمی گردم و به اطراف می روم و حمام های سولفور را می بینم. پارک حیدر علیف که تندیسی از او هم در آن قرار دارد، اینجاست. چند تایی فروشگاه صنایع دستی اطراف مسجد وجود دارد که چیز جذابی میان شان پیدا نمی کنم، البته خوب هم جستجو نمی کنم. فرصت نبود. به اتفاق آقای علوی، مدیر ارشاد قائم شهر فروشگاه ها را نگاه می کردیم که اسماعیل بخشی، خبرنگار مازندنومه را می بینیم که راه را اشتباه رفته و تازه ما را پیدا کرده بود. هوا سردتر می شود و باد کمی بیشتر. شب شده بود که به هتل می رسیم. می دانستم از چای خبری نیست. گپ و گفت و تبادل اطلاعات در لابی هتل یکی از کارهای همسفران است. در روز دوم دیگر تعدادی از ما که بیشتر روزنامه نگار هستیم ناخودآگاه به دلیل وجه اشتراک ها و موضوعات مورد علاقه، شبه گروهی درست می کنیم. کسانی که دلمان می خواست می توانستیم شهر را بیشتر و به دقت ببینیم. شام، دوباره نوعی ساندویچ است. ساندویچ را برمی دارم و به لابی طبقه خودمان می روم. پشت کامپیوتر می نشینم. قرار نبود خبری برای جایی مخابره کنم پس سر فرصت به سایت های مورد علاقه ام سر می زنم که ترجمه مصاحبه جوجو مویز، روزنامه نگار و نویسنده کتاب های پرفروش "من پیش از تو" و"من پس از تو" که سال گذشته در نمایشگاه کتاب ساری با مترجم ساروی آن مصاحبه کرده بودم، در روزنامه اعتماد توجه ام را جلب می کند. من و خواهرها و یکی دو تا از دوستانم رسمی داریم؛ کتابی هدیه می دهیم و هدیه می گیریم و بعد همه، کتاب ها را می خوانیم. این کتابها هم در زمره آنهاست. برای خالی کردن ذهن، خواندن یک گفتگو هم خوب است. مصاحبه با جوجو مویز درباره اقتباس سينمايي رمان "من پيش از تو" به كارگرداني تيا شروك است که به تازگی روي پرده رفت. اين فيلم نخستين تجربه فيلمنامه‌نويسي را براي مويز رقم زد.

جمله جالب مویز در گفتگو با گاردین به نظرم این بود؛" با نوشتن فیلمانه از روی کتاب با اين روند سخت‌ترين منحني يادگيري زندگي‌ام را پشت سر گذاشتم." وقتی به اتاق می روم تا استراحت کنم دارم فکر می کنم سخت ترین منحنی یادگیری زندگی من چه می تواند باشد. و ذهنم درگیر می شود و از یاد می برم چیزهای کوچک ناخوشایند را.

تماشای صبح کمرنگ

تماشای صبح کمرنگ تفلیس از پنجره های بزرگ و یکسره اتاق هتل مانع از سریع تر آماده شدنم می شود. اما تاخیر جایز نیست. با اینکه سر وقت همه جا حاضر می شوم، کاسه و کوزه دیر حاضرشوها سر بعضی از ما می شکند! هر بار که چشمم به چمدان می افتد خودم را برای آوردن چند تکه لباس اضافه سرزنش می کنم. صبحانه را خورده نخورده راهی مرکز خرید"تبیلیسی مال" می شویم که مملو است از فروشگاه هایی با برندهای جهانی. یکی از خانم های گروه دچار کسالت مختصری می شود و برمی گردد هتل. بچه ها وارد پاساژ نشده از هم جدا می شوند. حالا می فهمم واقعا برای زنها اغراق کرده اند که فقط آنها عاشق  خریدند. باید بودید و می دید بعضی از آقایان چطور عاشق خرید هستند؛ از فروشگاهی به فروشگاه دیگر. چندان قصد خرید نداشتم، قیمت ها و تنوع اجناس را از نظر می گذرانم. لوازم آرایشی بهداشتی این مرکز خرید تفاوت زیادی با ایران ندارد. اما تنوع کفش و بوت و نیم بوت به بیش از 200 مدل و طرح می رسید. قیمت ها مناسب و کیفیت ها مطلوب. جنس چینی که هیچ، ترکی هم محدود است. اغلب اجناس برندهای اروپایی است. طبقه دوم در یکی از فروشگاه های برند ترکی، یکی از آقایان خواست جهت خرید لباس برای دخترش مشاوره بدهم و این آغاز درخواست دوستان بود برای اینکه چه چیزی برای دختر، پسر و همسرشان بردارند. بین این رفت و آمدها به قسمت لباس کودکان سری می زنم و ژاکتی با عجله برای دختر خواهرم برمی دارم. بارانی به قیمتی می بینم که سایز مورد نظرم نیست اما کیفیت دوخت و قیمتش مرددم می کند. قرار نداشتم چیزی برای خودم بخرم ولی وسوسه می شوم و می خرم. سرسری جاهای مختلف پاساژ را نگاه می کنم، رستوران، کافه، محلی برای بازی کودکان را مثل بقیه پاساژهای بزرگ داشت. در طبقه آخر، فروشگاه کادو و لوازم تزیینی قرار دارد که بابائوئل ها و درخت های کریسمس فوق العاده ای را در ویترین های بزرگش قرار داده است. فروشندگان اغلب، خاصه جوان ترها انگلیسی بلدند و خرید آسان است. ناهار را در یکی از شعب تازه تاسیس نائب در تفلیس صرف می کنیم.

این عاشقان خرید

همراهانی که ظهر با چند بسته از خرید برگشته بودند اصرار داشتند به مرکز خرید "ایست پوینت" برویم. حسین مرتضوی یکی از این عاشقان خرید است، معاون فرهنگی هم خریدهایش تمام نشده بود، بنابراین دوباره به مرکز خرید می رویم. وقتی قرار است به خرید برویم گروهی که سردشان است، سردرد دارند و زود گرسنه می شوند، سرحالند و اصلا یادشان می رود دمای هوا صفر است!

بازار لیلو و مرکز ایست پوینت مقصد بعدی هستند. در آستانه کریسمس اجناس تخفیف خوبی خورده بود. در راه از کنار بازار واگزال تفلیس گذشتیم. فروشندگان دست فروش که اغلب صنایع دستی و تابلو نقاشی اجناس شان است در گوشه و کنار شهر حضور دارند. در مرکز خرید، دوستانم که به اتاق پرو می روند تا لباس پرو کنند را گم می کنم. کمی دنبالشان می گردم. خسته ام، بستنی میوه ای می خرم و به تماشای مردم می نشینم. ابراز علاقه زنان و مردان به هم میان جمع، دیدنی تر از بقیه موارد است و کودکان خوشگلی که با شور زندگی جلوی دست و پا هستند. دختر بچه هایی که از خرید اقلام تزیین درخت کریسمس ذوق می کنند. بستنی خوشمزه است اما از طعم "خاچاپوری آجارولی" نوعی نان با ترکیب تکه هایی از پنیر و تخم مرغ و کره، خوشم نمی آید. نشسته بودم به تماشا که بچه ها پیدایم می کنند. زمان نداشتیم، برمی گردیم تا از ون جا نمانیم. شب، انتظار غذای گرجی که هیچ، منتظر غذای بهتر هم نبودم. شانس همراه است و مسئول کافه هتل هنوز نرفته. می توانم آب جوش مختصر و یک چای کیسه ای از کافه بردارم. شما هم بودید خوشحال می شدید وقتی در سرمای صفر درجه یک لیوان چای نصیبتان شود. یک روز و نیم از سفر باقی مانده بود و ما هنوز گشتی که دلم می خواست نزدیم.

صبح روز یکشنبه زودتر از بقیه روزها حرکت می کنیم. مکانهای توریستی، بیشتر در تفلیس قدیم قرار دارند و مغازه های تجاری و مراکز خرید و زندگی معمولی مردم در تفلیس جدید. این شهر دارای سه دریاچه است که یکی از آنها قابل کشتیرانی است. این دریاچه ها و رود زیبای کورا که در نهایت به دریای خزر می ریزد جلوه ای به شهر داده است دیدنی. در تفلیس مانند سایر کشورهای عضو شوروی سابق ساختمان‌هایی قدیمی دیده می‌شود که هنوز رنگ و روی دوران جنگ جهانی را دارند. در کوچه‌های باریک این شهر فکر می کنم، یعنی نیروهای متفقین در کدام یک از این ساختمان ها حضور داشتند. بخش قابل توجهی از بافت تاریخی این شهر دست نخورده باقی مانده و بسیاری از بناهای قدیمی با سازه‌های کمکی نگهداری می‌شوند. در معماری جدید نیز هماهنگی مشهودی بین بافت قدیم و جدید دیده می‌شود. نکاتی که در مازندران برای گردشگری به تهدید بزرگی تبدیل شده است؛ تخریب بافت و بناهای قدیمی و تاریخی و بی توجهی به معماری بومی در ساخت‌وسازهای جدید.

آسمان ابری فراخ

 یکشنبه است و فرصت برای شرکت در مراسم کلیسا فراهم. اکثر مردم گرجستان مسیحی هستند و ارتدکس و کلیسا در بین آنان نفوذ قابل توجهی دارد. معماری و شکوه کلیسای "اسمیندا سامبا" متقاعدم می کند موبایلم را بیرون بیاورم و عکسی بردارم. آسمان ابری فراخ از بلندی که ساختمان بنا شده، بهترین آسمان ابری است که تاکنون دیده ام، من که عاشق آسمان ابری ام. برای اولین بار در این سفر واقعا به وجد آمده ام؛ آسمان موفق شده است. مردم به سرعت خودشان را به کلیسا می رسانند. زنان و دختران لباس های پوشیده ای دارند، موهایشان را هم با کلاه و روسری پوشانده اند. این کلیسا از بزرگترین کلیساهای دنیا  و بزرگترین کلیسای شرق اروپاست که به دست ایلیای دوم، اسقف اعظم کلیسای ارتدوکس گرجستان ساخته شده. اکثر برنامه های مهم مذهبی در این کلیسا برگزار می شود. علاوه بر بنای اصلی، اقامتگاه اسقف اعظم، برج ناقوس و فرهنگستان علوم دینی در آن قرار دارد.

دور تا دور کلیسا پر است از نقوش برجسته طلایی از تمثال قدیسان مسیحی که مومنان در مقابل آنها تعظیم کرده و احترام می کنند. وقتی وارد کلیسا می شویم که کشیش مشغول به جا آوردن مراسم نیایش است که با همخوانی جمع، فضای روحانی را ایجاد کرده است. شمع را بیشتر، جوانان روشن می کنند. تعدای از بچه ها فیلم و عکس می گیرند که عکس گرفتن آل احمد، یکی از همکاران ارشاد بخاطر قد بلندش بیشتر به چشم می آید. کسی ممانعت نمی کند و اصلا کسی به حضور خارجی ها توجهی ندارد. البته بچه های گروه هم سعی می کنند تمرکز مومنان را بهم نزنند. گوشه ای آرام می گیرم و فضای روحانی بر من غلبه می کند. انگار اشک هایم  در حال سرازیر شدن بود که آقای علوی مثل همه ی این سفر متوجه من می شود و حالم را می پرسد. مهربانی بزرگوارانه او به بیرون کلیسا هدایتم می کند. جلوی کلیسا زنی متکدی درخواست پول می کند و بلد است خواسته اش را به فارسی بیان کند، موضوعی که سوژه شوخی بچه ها می شود. مشروب فروشی جلوی کلیسا و اشتیاق جوانترها برای حضور در مراسم به فکرم وامی دارد؛ حکایت غریبی است قدرت انتخاب و آزادى در عمل.

 از کوچه های تفلیس پر از هتل و هاستل در بناهای کوچک و بزرگ و اغلب قدیمی، می گذریم و به پل دوستی می رسیم. پل زیبایی که تفلیس قدیم را به تفلیس جدید وصل می کند. همراهان توقفی طولانی می کنند و این آخرین روز سفر از دستفروشی که مهمترین کالایش کلاه هشت لاری است، چند کلاه می خرند. آنقدر برای سوار شدن تله کابین که دو لاری هزینه اش است تعلل و خرید یک کلاه مشغول شان می کنند که صدایم درمی آید. به معاون فرهنگی می گویم اگر شما نمی آیید ما خودمان برویم! فرصت را مناسب می بیند و می گوید:"خانم اسلامی ما یک گروه هستیم!" کار انداختن طولانی عکس روی پل دوستی که تمام  می شود، شش نفر، شش نفر سوار تله کابین برای رفتن به قلعه "نارین" می شویم که از کنار پل دوستی شروع می شود و تا بالای قلعه امتداد می یابد. در کنار قلعه پارک بزرگی است که مجسمه مادر گرجستان در آن قرار دارد. چشم انداز تفلیس از بالای ناریکالا بسیار دیدنی است. سقف های شیروانی آجری بناها نمایشی از رنگ هاست.

شکوه شهر

مجسمه مادر که در یک دست جام شراب برای پذیرایی از دوستان گرجستان و در دست دیگر شمشیر برای مقابله با دشمنان دارد بالای این قلعه، شکوهی دارد. یکی از صنایع دستی گرجی ها عروسکها و گلهایی است که با نمد به ظرافت درست شده اند بعضی بچه ها از این عروسک ها سوغات برمی دارند.

نمی دانم باورتان می شود یا نه ولی بعد از دیدن مجسمه مادر به راهمان در مسیر پرپیچ و خم و مرتفع ادامه نمی دهیم و از نزدیک از قلعه دیدن نمی کنیم. و تنها به تماشا از بالا و داخل تله کابین بسنده می کنیم. پایین آمدن همانا و گرسنه شدن تعدادی از بچه ها و سرد شدن شان همانا! دمای هوا از دیروز هیچ تغییری نکرده و ساعت هم هنوز یک نشده است. جمله جالبی را یکی از اعضاء به زبان می آورد که انگار حقیقت دارد؛" مازندرانی ها به سفر می روند تا خرید کنند و غذا بخوردند." قطعا منظور از خوردن غذا، تست غذاهای سایر ملل و اقوام نیست، غذای ایرانی هر جا که پیدا شود. چلوکباب که باشد، بهتر. غلامی، جوان نکایی که نقش لیدر گروه را به درخواست هوشنگ مرادی، مدیر آژانس الوان نکاء به عهده گرفته است، انصافا یکی از آن جوان های محجوب و پرتلاش روزگار است  که پنج سالی را در تفلیس زندگی کرده است. از جمله تجاربش کشاورزی در چند ده هکتار زمین است در کشوری که کشاورزی و صنایع غذایی 40 درصد و صنایع سبک 20 درصد از اقتصاد سهم می برند. غلامی که تحصیل کرده است علاوه بر گرجی، انگلیسی و آلمانی هم می داند و اولین بار است نقش لیدر را بازی می کند. او هم از اینکه بیشتر اعضاء از گردش استقبال نمی کنند، کلافه است.

امنیت

در کنار تاکسی‌های این شهر که همه رنگ هستند و فقط با یک تابلو شناسایی می‌شوند، رفت و آمد خودروهای دارای فرمان انگلیسی، یعنی همان خودروهایی که فرمان‌شان در سمت راست قرار دارد، در کنار خودروهای با فرمان سمت چپ، جلب توجه می‌کند. رانندگان روی خط حرکت می‌کنند و معمولاً بوق زدن‌شان شبیه ما ایرانی‌هاست. اما به چراغ قرمز توجه خاصی دارند. چند وقت پیش ویدئویی دیده بودم که گرجستان را ششمین کشور قدیمی جهان معرفی می کرد و یکی از امن ترین نقاط جهان. آمار جرم و جنایت پایین است. گرجستان سال ۲۰۱۱ این کشور لقب امن ترین کشور جهان را از آن خود کرده است. این چند روز شاهد هیچ دعوا و داد زدنی نبودیم. آرامش در تفلیس نهادینه شده است. تقریبا در هر خیابانی از تفلیس که قدم بزنید، کنار انواع برندهای جهانی پوشاک و غذا، می‌توانید مغازه‌های کوچکی که فقط غذاهای محلی گرجی را ارائه می‌کنند، ببینید. خاچاپوری، چوچخالا و... در این مغازه‌ها عرضه می‌‌شوند و اتفاقاً مورد توجه گردشگران نیز هستند. دیدن این مغازه‌ها ذهن یک گردشگر مازندرانی که فقط اندکی با گردشگری استان آشنا باشد را به این سو می‌کشاند که جای کماج، بادونه، پیسه گنه و بسیاری از شیرینی‌ها و غذاهای محلی در گردشگری مازندران کجاست و چند مغازه برای عرضه این محصولات بومی در مازندران وجود دارد؟

شاعری گرجی

روستاولی نام شاعری گرجی است که در اکثر شهرهای گرجستان، خیابانی به نام او وجود دارد. به رستوران نائب در این خیابان می رویم، رستورانی که تعدادی دختر جوان ایرانی و گرجی کارکنان اصلی آن هستند، دخترانی دست و پاچه که ماست را آنقدر دیر می آورند که طعم غذا را فراموش می کنم. اسماعیل بخشی، خبرنگار مازندنومه مونوپادش را در تله کابین جا می گذارد و خب، احتمالا دیگر شاهد سلفی گرفتنش نخواهیم بود. او یکی از معدود افرادی است که فقط از خودش عکاسی نمی کند، از اطراف، آدم ها و البته برای همراهان هم نقش عکاس را خوب ایفا می کند. بعضی ها که سردردشان تشدید شده  است به هتل برمی گردند و شبه گروه ما به گشت و گذار ادامه می دهد. با راننده ای که به واسطه چهره و زبان گرجی که دارای لهجه ای خشن است، پرجذبه و البته کمی خشن  است، به یکی از مراکز خرید می رویم. راننده تهدید می کند اگر سر ساعت مقرر برنگردیم 80 لاری اضافه تر می گیرد تا ما را به هتل برگرداند.

شنیده بودم بخش هایی از سریال 110 قسمتی "کیمیا"، تله فیلم "رایزن عشق" و "دو به علاوه یک" و بخش هایی از سریال "لبه آتش" در کشور گرجستان و تفلیس تصویربرداری شد. به نظر می رسد علاوه بر لوکیشن های جذاب، ارزان تر تمام شدن تصویربرداری در گرجستان، تهیه کنندگان ایرانی را به اینجا کشانده است. اسم گرجستان مرا یاد چیزهای دیگری می اندازد؛"لاشا تالاخادزه" گرجی که در دسته فوق سنگین رقابتهای وزنه برداری المپیک ریو موفق به شکستن رکورد مجموع جهان و کسب عنوان قهرمانی شد و البته رقیب "بهداد سلیمی" ما بود. و "گنو پتریاشویلی"، که کمیل قاسمی توانست او را در رقابتی نزدیک ببرد. نفس راحتی کشیده بودیم وقتی کمیل از این کشتی گیر گرجی عبور کرد و رفت که مدال نقره را مال خودش کند.

فکر می کردم از بازار صنایع دستی دیدن می کنیم، اینطور نشد، بنابراین تصمیمم را برای خرید سوغاتی از صنایع دستی گرجستان به پوشاک تغییر می دهم؛ برای زنان خانوده و پدرم بلوزی برمی دارم و شالی برای یکی از دوستانم. یکی دو تکه لباس با عجله می خرم و برمی گردیم. در راه بازگشت تصمیم می گیریم هر طور شده امشب را بیرون برویم. موفق می شویم. اجازه می گیریم و هفت، هشت نفری حرکت می کنیم. شب بود و گرمتر از روز، نایت کلاب ها و دیسکوها شلوغ و اهالی تفلیس به شب گردی مشغول. خیابانهای منتهی به مرکز شهر پر رفت و آمد  بودند. مک دونالد، بازدید از مترو، خرید از فروشگاههای لوکس، گپ و گفت با فروشندگان دستفروش که صنایع دستی می فروختند، عالی است.

صرافی های پرتعداد

به فروشگاه بزرگی شبیه فروشگاه شهروند می رویم تا شکلات و خوردنی بخریم. تنوع نوشیدنی و انواع شکلات آنقدر زیاد است که اگر حواسمان نبود چند ساعتی وقت می گذراندیم. امکان ندارد به تفلیس سفر کنید و از وجود پرتعداد صرافی‌ها در این شهر شگفت‌زده نشوید. تعداد صرافی‌ها از تعداد سوپرمارکت‌ها و بقالی‌ها در شهرهای مازندران بیشتر هستند. یعنی گردشگر هیچ چالشی برای تبدیل پول خود نخواهد داشت و با خیالی آسوده در هر نقطه‌ای از شهر که قصد تبدیل پول را داشته باشد می‌تواند طی چند دقیقه به یک صرافی برود. تقریباً به همین شکل می‌توان به وجود دستگاه ارائه خدمات الکترونیک هم اشاره کرد. تا کوروش غفاری، پول هایش را تبدیل کند فرصت داریم چند بسته چای، شکلات و سیگار بخریم. ماجرای خریدن سیگار در این فروشگاه حسابی ما و زن حسابدار خوش خنده را سرحال می آورد.

یکی از بهترین شب های زندگی ام در این خیابان گردی چند ساعته رقم  می خورد. در مترو تعداد آدم هایی که بروشورهای تبلیغاتی که نشانی مکان هایی که رقص گرجی نمایش داده می شود را می دهند دستت، کم نیستند. آخر شب چمدانم را که چندان سنگین تر نشده، می بندم.

خنده ام نگیرد

تاریک است که به کافه هتل که راه نیافتاده است و کارمند خوش اخلاقش هنوز نرسیده نیمرو درست کند و آب را به جوش بیاورد، می رویم. هشت و نیم در لابی هتل هستیم و مطابق معمول سه چهار نفری خواب مانده اند. پنج دقیقه نشد که معاون فرهنگی به من و سایر خانم ها اعلام کرد ما با ون می رویم و ماشین دیگری می آید تا شما را ببرد فرودگاه که برگشت و بلند صدایم می کند پس کجایی که همه معطل تو هستند! چرا، چون تصمیم گرفته اند آنهایی که خواب ماندند با ماشین خانم ها بیایند و ما که زود حاضر شدیم با ون برویم. می توانست همین را بگوید اما نگفت. به شوفاژ لابی تکیه داده ام و دارم تلگرامم را چک می کنم. کنار خانم کریمی، مسئول ترانسفر روی صندلی های جلو می نشینم. عباس زارع همه ی اتفاقات و داستان های بامزه ای که می شد در آن موقع صبح تعریف کند را تعریف می کند، از ماجرای قرعه اعزام به سوریه مدیر خبرگزاری تسنیم تا...، همه ی تلاشم را می کنم خنده ام نگیرد و اگر گرفت پنهان بماند.

از خیابان های خلوت تر از همیشه می گذریم که زن رفتگری نظر معاون فرهنگی را جلب می کند تا به من یادآور شود، دقت کنم ببینم زنان در گرجستان چقدر سخت کوشند. وای که چقدر دلم می خواهد جوابی که توی آستین دارم را بدهم ولی سکوت می کنم و توجه.

در فرودگاه هم چند بسته سیگار برگ و... می خرم. آقای علوی با تعجب به این خرید من نگاه می کند. فرصت نمی شود بگویم، حتما یک پاکت سیگار با برند معروف می تواند چشم روشنی خوبی برای همکار و دوست سیگاری، باشد. احتمالا او همکار و دوست سیگاری ندارد. ساعت در تفلیس نیم ساعتی با تهران تفاوت دارد، کارت های پرواز را که می گیریم از قسمتی رد می شویم که می بایست بالاپوش هایمان را درآوریم که خوشبختانه شامل شال و روسری نمی شود.

تهران آفتابی

لغو ویزای گرجستان، باعث افزایش سفر گردشگران ایرانی به این کشور شده است. چندین پرواز مستقیم روزانه از ایران به تفلیس، بیانگر این امر است.

پرواز خوبی داریم. ساعت حدود دو تهران هستیم. کارکنان جوان اغلب اخموی با ریش فرودگاه تهران زودتر از بقیه چیزها به چشمم می آید. چمدان ها را برداشته برنداشته، معاون فرهنگی صدایمان می کند که سریع تر حرکت کنیم، ماشین منتظرمان است. ای خدا، اینجا که دیگر از پروازی، چیزی قرار نیست جا بمانیم. با استرس تلفنم که نمی دانم چرا راه نمی افتد را می دهم خبرنگار مازندنومه راه می اندازد، یک خداحافظی بدو بدو انجام می دهیم و راه می افتیم.. تهران هفت درجه ای گرمتر از تفلیس است. تا چایخانه ای میان راه در مازندران، بی وقفه می آییم. همزمان با مسافران دو خودروی دیگر بچه های گروه، عصرانه ای می خوریم و چایی می نوشیم. این بار هم چای را میهمان می شوم. در راه بازگشت یکی از همراهان هر چند دقیقه یک بار می پرسد، «آقای راننده کی می رسیم ساری!» همه اش ساری تا تهران چهار ساعت است دیگر. حدود هفت شب است که به ساری می رسیم. راننده خوش اخلاق و جاده صاف بود. خسته نیستم. عصر روز بعد چند دقیقه ای به خواب می روم، خواب معاون فرهنگی را می بینم که می گوید چرا اینقدر دیر کردید، کجایید پس؟ از خواب می پرم. اتاق خواب است و شب گذشته از سفر برگشته ام.

 

سوتیتر:

 

تعداد صرافی‌ها از تعداد سوپرمارکت‌ها و بقالی‌ها در شهرهای مازندران بیشتر هستند. یعنی گردشگر هیچ چالشی برای تبدیل پول خود نخواهد داشت.

 

روستاولی نام شاعری گرجی است که در اکثر شهرهای گرجستان، خیابانی به نام او وجود دارد.

 

مجسمه مادر که در یک دست جام شراب برای پذیرایی از دوستان گرجستان و در دست دیگر شمشیر برای مقابله با دشمنان دارد بالای این قلعه، شکوهی دارد.

 

 

 

وقتی به اتاق می روم تا استراحت کنم دارم فکر می کنم سخت ترین منحنی یادگیری زندگی من چه می تواند باشد. و ذهنم درگیر می شود و از یاد می برم چیزهای کوچک ناخوشایند را.

سفر به گرجستان

IMAGE

دوشنبه, 23 اسفند 1395 یک آسمان ابری فراخ زهرا اسلامی   تابستان امسال، اختتامیه جشنواره مطبوعات که برگزار شد، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی مازندران مقرر کرد برگزیدگان نخست بخش های مختلف این جشنواره به سفری خارج از کشور اعزام شوند. مقصد از ترکمنستان تا قزاقستان متغییر بود. اما سرانجام بعد از ایام...
ادامه مطلب...

خاطره و ثروت

IMAGE

دوشنبه, 23 اسفند 1395 بازآفرینی بناهای تاریخی و قدیمی، فرصتی بُرد بُرد تهمینه اسدی امیری دانشجوی دکترای گردشگری زمانی که صحبت از بناهای قدیمی و تاریخی به میان می آید، کلید واژه اصلی با تاکید بر معماری است. معماری"هنر خوب زیستن و تبلوری از فرهنگ یک جامعه در گذر زمان" معنی می شود، که مراد از فرهنگ در...
ادامه مطلب...

هتلداری در مازندران نباید تفننی باشد

IMAGE

شنبه, 15 فروردين 1394 ارمون، سرویس گردشگری: مدیرکل میراث فرهنگی مازندران با بیان اینکه هتل سازی و هتل داری در استان نباید تفننی باشد، افزود: هتل های استان باید دارای سرویسی حرفه ای در حوزه گردشگری، پذیرش و اسکان مسافر باشند. دلاور بزرگ نیا در ستاد اجرایی خدمات سفر استان با اشاره به اینکه در نوروز...
ادامه مطلب...

مدیرعامل جمعیت هلال‌احمر مازندران خبر داد خدمت‌رسانی هلال احمر به 800 هزار گردشگر نوروزی

IMAGE

شنبه, 15 فروردين 1394 ارمون، سرویس گردشگری: مدیرعامل جمعیت هلال‌احمر مازندران گفت: در فروردین امسال ۸۰۰ هزار گردشگر نوروزی از خدمات جمعیت هلال‌احمر این استان بهره بردند. مهدی ولی‌پور اظهار داشت: از آغاز طرح ایمنی و سلامت مسافران نوروزی در 25 اسفند 93 تا 14 فروردین 94، بیش از 800 هزار گردشگر و مسافر...
ادامه مطلب...

بزرگ نیا:سه میلیون مسافر از روستاهای مازندران دیدن کردند

IMAGE

شنبه, 15 فروردين 1394 ارمون ، سرویس گردشگری: مدیرکل میراث فرهنگی مازندران گفت: تعداد گردشگران و بازدیدکنندگان از روستاها سه میلیون و ۱۷ هزار و ۵۸۰ نفر و شمار گردشگران اقامت گزین در روستاها، دو میلیون و ۶۳۳ هزار و ۵۵۲ نفر - شب بوده است. دلاور بزرگ نیا کل بازدیدهای نظارتی انجام شده از واحدهای اقامتی،...
ادامه مطلب...

 

 

 

 

 

 

طراحی و ساخت : شرکت تحلیلگران ایده طبرستان